محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4047

تاريخ الطبرى ( فارسي )

چنين بودى نمىگفتى يكه سوار قيس را بكشند » گويد : پس ابن هبيره كس پيش معقل فرستاد كه از آنچه به تو گفته بودم دست بدار . مسلم بن مغيره گويد : وقتى ابن هبيره گريخت ، خالد ، سعيد بن عمرو حرشى را از پى وى فرستاد و در محلى از فرات به دو رسيد كه در كشتى به سمت ديگر عبور مىكرد ، غلام ابن هبيره به نام قبيس بالاى كشتى نشسته بود كه حرشى او را شناخت و به دو گفت : « قبيص ؟ » گفت : « آرى » گفت : « ابو المثنى در كشتى است ؟ » گفت : « آرى » گويد : ابن هبيره پيش حرشى رفت كه به دو گفت : « ابو المثنى گمان دارى چه مىكنم ؟ » گفت : « گمان دارم كه يكى از قوم خويش را به يكى از قريش تسليم نخواهى كرد . » گفت : « همينطور است » گفت : « پس فرار كنم » ابو اسحاق بن ربيعه گويد : وقتى ابن هبيره ، حرشى را به زندان كرد ، معقل بن عروه قشيرى پيش وى آمد و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، يكه سوار قيس را به بند كردى و رسوا كردى من از او دلخوش نيستم اما خوش نداشتم كه با وى چنين كنى » گفت : « تو ميان من و او باش ، به عراق آمدم و او را ولايتدار بصره كردم ، سپس ولايتدار خراسان كردم ، يك يابوى پير براى من فرستاد ، كار مرا تحقير كرد و با من خيانت كرد ، وى را معزول كردم و به دو گفتم : « اى پسر نسعه »