محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3784

تاريخ الطبرى ( فارسي )

من فرست تا هر چه خواهى فرستاده شود . » گويد : على به در محل آمد و وارد شد ، رقبه و محل نشسته بودند ، ظرفى در ميانشان بود كه شراب داشت ، مرغى با چند نان نيز بر خوان بود . موى رقبه آشفته بود و پارچهء سرخى به خويش پيچيده بود . على كيسه را به دو داد و پيام را رسانيد . رقبه چيزى نگفت ، كيسه را گرفت و با دست اشاره كرد كه « بيرون رو » و با وى سخن نكرد . گويد : رقبه مردى بود درشت اندام و تنومند با چشمان گرد و گونه هاى فرو رفته ، دندانهايش از هم فاصله داشت و يك دندانش افتاده بود ، گفتى صورتش سپرى بود . گويد : وقتى ياران موسى به تنگنا افتادند و كار محاصره سخت شد يزيد بن هزيل گفت : « اينان به خاطر ثابت اينجا مانده‌اند ، كشته شدن بهتر كه از گرسنگى مردن ، به خدا ثابت را به غافلگيرى مىكشم يا جان مىدهم » گويد : آنگاه پيش ثابت رفت و از او امان خواست . ظهير به ثابت گفت : « من اين را بهتر از تو مىشناسم ، اين به خاطر دلبستگى يا غمخوارى تو نيامده براى خيانت آمده ، از او حذر كن و كارش را به من واگذار . » گفت : « من بر ضد كسى كه پيشم آمده و نمىدانم چنين است يا نه اقدامى نمىكنم . » گفت : « پس بگذار گروگانى از او بگيرم » گويد : پس ثابت كس پيش يزيد فرستاد و گفت : « من كسى نيستم كه گمان برم كسى از پس آنكه امان خواسته خيانت مىكند ، پسر عمويت ترا بهتر مىشناسد ببين با تو چگونه عمل مىكند . » يزيد به ظهير گفت : « اى ابو سعيد از حسودى دست برنداشتى همين زبونى