محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3785
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه مىبينى بس نيست كه از عراق و كسانم دور شدم با اين حال كه مىبينى به خراسان افتادم آيا خويشاوندى ترا مهربان نمىكند ؟ » ظهير به دو گفت : « به خدا اگر كار به نظر من بود چنين نبود ، دو پسرت قدامه و ضحاك را پيش ما گروگان كن . » گويد : پس يزيد دو پسر خويش را به آنها سپرد كه به دست ظهير بودند گويد : پس يزيد بماند و منتظر بود ثابت را غافلگير كند اما براى منظور خويش فرصت نمىيافت تا وقتى كه پسر زياد ، قصير خزاعى ، بمرد و خبر مرگ وى از مرو به پدرش رسيد . ثابت از روى بزرگوارى پيش زياد رفت كه وى را تسليت گويد ، ظهير و گروهى از يارانش نيز با وى بودند ، يزيد بن هزيل نيز بود ، هنگام غروب آفتاب بود كه به نهر صغانيان رسيد . يزيد بن هزيل و دو كس با وى عقب ماند ، ظهير و يارانش جلو رفته بودند . يزيد به ثابت نزديك شد و ضربتى بزد شمشير در سرش فرو رفت و به مغز رسيد . گويد : يزيد و دو همراهانش خويشتن را در نهر صغانيان افكندند كه با تير آنها را بزدند ، يزيد شنا كنان جان برد و دو يارش كشته شدند . ثابت را سوى منزلش بردند و چون صبح شد طرخون كس پيش ظهير فرستاد كه دو پسر يزيد را پيش من آر و آنها را پيش طرخون برد . ظهير ضحاك بن يزيد را پيش برد و بكشت و پيكر و سرش را در نهر افكند ، قدامه را نيز پيش آورد كه بكشد به يكسو نگريست و شمشير به سينه اش خورد و كارى نساخت و او را زنده در نهر افكند كه غرق شد . طرخون گفت : « پدرشان و خيانتش آنها را كشت » يزيد بن هزيل گفت : « به عوض دو پسرم همهء خزاعيان شهر را مىكشم . » عبد الله نوادهء عبد الله بن ورقا كه جزو هزيمتيان اشعث به نزد موسى آمده بود گفت : « اگر خواهى با خزاعيان چنين كنى آسان نباشد » گويد : ثابت هفت روز ببود پس از آن جان داد .