محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4036

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بپذيرى ؟ » گفت : « چيست ؟ » گفت : « مىخواهم اگر پس از صلح كسى از آنها خيانتى كرد مرا به خيانت وى نگيرى . » حرشى گفت : « مرا نيز حاجتى هست ، آن را بپذير . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « به شرايط من چيزى كه خوش ندارم ميفزاى » گويد : پس شاهان و بازرگانان را از جانب شرقى بياورد و مردم خجنده را كه مقيم آنجا بوده بودند به حال خود نهاد . كار زنگ به حرشى گفت : « چه مىكنى ؟ » گفت : « از آسيب سپاهيان بر شما بيمناكم » گويد : بزرگان قوم در اردوگاه حرشى به نزد آشنايان سپاهى خود جاى گرفتند . كار زنگ نيز به نزد ايوب بن ابى حسان جاى گرفت . گويد : حرشى خبر يافت كه آنها يكى از زنانى را كه به نزدشان بود كشته‌اند و به آنها گفت : « شنيده‌ام ثابت اشتيخنى زنى را كشته وزير ديوارى به خاك كرده » اما آنها انكار كردند . حرشى كس پيش قاضى خجنده فرستاد و چون نظر كردند معلوم شد زن را كشته‌اند . گويد : حرشى ثابت را پيش خواند ، كار زنگ غلام خويش را به در سراپرده فرستاد كه براى وى خبر آرد . حرشى از ثابت و ديگران دربارهء زن پرسش كرد ثابت انكار كرد ، اما حرشى به يقين دانست كه او زن را كشته است و او را بكشت ، غلام كار زنگ بازگشت و كشته شدن ثابت را به دو خبر داد و او بنا كرد ريش خويش را مىگرفت و با دندان مىجويد .