محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4011
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيشهء تفرقه افكن منافق كه در هر فتنه اى به راه افتاده اى : يك بار با جولاى كنده و يك بار با ملاح ازد ، تو در خور اين نبودى كه امانت دهند . گويد : آنگاه ورد برفت . گويد : محمد براى مالك بن ابراهيم اشتر نيز حسن بن عبد الرحمان بن شراحيل ( شراحيل لقب رستم حضرمى داشت ) امان خواست و چون مالك بيامد و او را بديد ، حسن بن عبد الرحمان گفت : « اين مالك پسر ابراهيم اشتر است . » گفت : « برو » حسن گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، چرا به او نيز مانند يارش ناسزا نگفتى ؟ » گفت : « شما را والاتر از اين داشتم و پيش من از اياران آن ديگر محترمتر و و مطيع تر بودهايد . » گفت : « خوشتر داشتيم كه او را نيز دشنام گفته بودى ، به خدا پدر و جد وى محترمتر بوده و اثر وى بيشتر از آن شامى ، ورد بن عبد الله ، بوده است . » گويد : چند ماه بعد حسن مىگفته بود به خدا وى را از اين جهت رها كرد كه نمىخواست وانمود كند كه او را مىشناسد و خواست به ما نشان بدهد كه او را حقير مىشمارد . گويد : خاندان مهلب و فزاريان پيوسته به آنها برفتند تا به قندابيل رسيدند . گويد : مسلمه كس پيش مدرك بن ضب كلبى فرستاد كه او را نپذيرفت آنگاه هلال بن احوز تميمى مازنى را به تعقيب آنها فرستاد كه نزديك قندابيل به آنها رسيد ، خاندان مهلب مىخواستند وارد قندابيل شوند كه وداع بن حميد مانعشان شد ، هلال ابن احوز به دو نامه نوشت ، اما وى از خاندان مهلب دورى نگرفت كه جدايى و مخالفت وى را معلوم دارند . گويد : وقتى تلاقى شد وصف كشيدند وداع بن حميد بر پهلوى راست بود و