محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4012

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عبد الملك بن هلال بر پهلوى چپ بود كه هر دوشان ازدى بودند ، هلال پرچم امان براى آنها برافراشت كه وداع بن حميد و عبد الملك بن هلال سوى آنها رفتند و كسان پراكنده شدند و آنها را رها كردند . گويد : و چون مروان بن مهلب چنين ديد ، روان شد و مىخواست پيش زنان باز گردد . مفضل به دو گفت : « كجا مىروى ؟ » گفت : « مىخواهم به نزد زنانمان روم و آنها را بكشم كه اين فاسقان به آنها دست نيابند . » گفت : « واى تو ، چگونه خواهران و زنان خويش را مىكشى ، به خدا از اين قوم بر آنها بيمناك نيستم . » گويد : مفضل ، مروان بن مهلب را از اين كار بازداشت ، آنگاه با شمشيرهاى خويش برفتند و نبرد كردند تا همگى كشته شد ، بجز ابو عيينة بن مهلب و عثمان بن مفضل كه جان بردند و به خاقان و رتبيل پيوستند . گويد : زنان و فرزندان آنها را پيش مسلمه فرستاد كه در حيره بود سرهايشان را نيز پيش مسلمه فرستاد كه آن را پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد ، يزيد نيز آن را پيش عباس بن وليد بن عبد الملك فرستاد كه امير حلب بود . گويد : و چون سرها را به جاى نهادند ، عباس برون شد كه آن را بنگرد و به ياران خويش گفت : « اين سر عبد الملك است ، اين سر مفضل است به خدا گويى با من نشسته است و سخن مىكند . » گويد : مسلمه گفت : « زن و فرزندشان را مىفروشم . » آنها در دار الرزق بودند . جراح بن عبد الله گفت : « من آنها را از تو مىخرم كه به قسمت عمل كرده باشم » گويد : و جراح آنها را به يكصد هزار از مسلمه بخريد كه گفت : « بيار » جراح گفت : « اگر خواهى بگير » كه چيزى از آن را نگرفت و همه را رها كرد .