محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3934

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« شهر ، دين خويش را به يك كيسهء چرمين فروخت « پس از تو اى شهر ، « كى به قاريان اطمينان مىكند ؟ « به عوض دين خويش چيزى ناچيز گرفتى « و به پسر جنبوذ فروختى « و خيانت همين است » « و نيز مرهء نخعى دربارهء شهر شعرى گفت به اين مضمون : « اى پسر مهلب ، از مردى كه « اگر تو نبودى قارىاى پارسا بود « چه مىخواستى ؟ » ابو محمد ثقفى گويد : يزيد بن مهلب در گرگان تاجى به دست آورد كه جواهر بر آن بود و گفت : « پنداريد كسى از اين تاج مىگذارد ؟ » گفتند : « نه . » گويد : پس محمد بن واسع ازدى را پيش خواند و گفت : « اين تاج را برگير كه از آن تست » گفت : « بدان نياز ندارم » گفت : « قسمت مىدهم » گويد : پس او تاج را برگرفت و برون شد ، يزيد يكى را گفت بنگرد كه آن را چه مىكند . محمد خواهنده اى را بديد و تاج را به دو دادهء ، آن مرد خواهنده را بگرفت و پيش يزيد آورد و خبر را با وى بگفت . يزيد تاج را بگرفت و به جاى آن مال بسيار به خواهنده داد . على گويد : و چنان بود كه وقتى قتيبه فتحى مىكرد سليمان بن عبد الملك به يزيد بن مهلب مىگفت : « مىبينى خدا به دست قتيبه چه كارها مىكند ؟ »