محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3915

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس از آن يزيد سوى عراق آمد . عمير بن شبه گويد : صالح پيش از آمدن يزيد سوى عراق آمد و در واسط جاى گرفت . عباد بن ايوب گويد : وقتى يزيد بيامد مردم به پيشواز وى برون شدند ، به صالح گفتند : « اينك يزيد مىرسد و مردم به پيشواز وى برون شده‌اند » ، اما وى برون نشد تا يزيد نزديك شهر رسيد ، آنگاه برون شد ، پيراهن و جامهء زرد كوچكى به تن داشت و چهار صد كس از مردم شام پيشاپيش وى مىرفتند ، با يزيد برخورد و همراه وى بيامد و چون وارد شهر شد صالح به دو گفت : « اين خانه را براى تو خالى كرده‌ام » و به خانه اى اشاره كرد كه يزيد فرود آمد و صالح به خانهء خويش رفت . گويد : صالح با يزيد سختى كرد و چيزى به دو نداد . يزيد هزار خوان داشت كه مردم را بر آن غذا مىداد ، صالح آن را بگرفت . يزيد گفت : « قيمت آن را پاى من بنويس » گويد : يزيد كالاى بسيار خريد و حواله ها عهدهء صالح به دست فروشندگان داد كه پرداخت نكرد و پيش يزيد بازگشتند كه خشمگين شد و گفت : « اين كارى است كه خودم با خودم كردم » چيزى نگذشت كه صالح بيامد و يزيد جا براى او خالى كرد كه بنشست و به يزيد گفت : « اين حواله ها چيست ؟ خراج براى آن محل ندارد ، چند روز پيش يك حوالهء صد هزارى ترا پرداخته‌ام ، مقرريهايت را از پيش داده‌ام ، براى سپاه مالى خواستى كه دادم ، براى اين محلى نيست و امير مؤمنان بدان رضايت نمىدهد و مواخذه مىكند . » يزيد به دو گفت : « اى ابو الوليد اين بار اين حواله ها را پرداخت كن » . صالح بخنديد ، گفت : « پرداخت مىكنم اما حواله بسيار مده » گفت : « نمىدهم » زهير بن هنيد گويد : سليمان بن عبد الملك ، يزيد بن مهلب را ولايتدار عراق كرد