محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3904

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آن جمله بود . گويد : ميسره جدلى نيز كه مردى شجاع بود پيش وى آمد و گفت : « اگر خواهى سر وكيع را پيش تو آرم » قتيبه گفت : « به جاى خويش باش » گويد : آنگاه قتيبه يكى را گفت : « ميان كسان بانگ بزن بنى عامر كجايند ؟ » و او بانگ زد : « بنى عامر كجايند ؟ » محفن بن جزء كلابى گفت : « همانجا كه نهاديشان » كه قتيبه با آن قوم رفتار نكو نداشته بود . گفت : « بانگ بزن خدا و خويشاوندى را به ياد شما مىآورم » محفن : « بانگ زد تو خويشاوندى را رعايت نكردى » گفت : « شما را خشنود مىكنم » گويد : محفن يا ديگرى بانگ زد : « در اين صورت خدا ما را نبخشد . » قتيبه شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « اى جان من بر رنجى كه رخ داده صبور باش « كه من در مقابل سفلگان قوم همگنانى نمىيابم » آنگاه عمامه اى را كه مادرش برايش فرستاده بود و هنگام سختىها به سر مىنهاد خواست و بر سر نهاد و بگفت تا يا بوى تربيت شده اى را كه در نبردها آن را به فال نيك مىگرفت نزديك آوردند كه برنشيند اما يابو چندان روى پاها بلند شد كه او را خسته كرد و چون اين را بديد به تخت خويش بازگشت و بر آن نشست و گفت : « ولش كنيد كه اين كار مقدار است » گويد : حيان نبطى با عجمان بيامد و بايستاد ، قتيبه از او دلگير بود . عبد الله بن مسلم نيز با وى بايستاد ، آنگاه عبد الله به حيان گفت : « به اين دو سوى حمله كن . »