محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3905
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « وقت آن نرسيده » عبد الله خشمگين شد و گفت : « كمان مرا بده » حيان گفت : « اكنون روز كمان نيست » گويد : وكيع كسى پيش حيان فرستاد كه وعده اى كه به من دادى چه شد ؟ حيان به پسر خويش گفت : « وقتى مرا ديدى كه كلاهم را گردانيدم و سوى سپاه وكيع رفتم با همه عجمانى كه با تواند سوى من آى » گويد : پسر حيان با عجميان بايستاد و چون حيان كلاه خويش را بگردانيد عجمان سوى اردوى وكيع رفتند و ياران وى تكبير گفتند . گويد : قتيبه برادر خويش را پيش كسان فرستاد و يكى از بنى ضبه به نام سليمان پسر زنجيرك تيرى به وى افكند ، به قولى يكى از مردم بنى العم تير انداخت كه به سرش خورد و او را كه سرش كج شده بود پيش قتيبه بردند و در نمازگاه وى نهادند ، قتيبه پيش وى رفت و لختى بنشست آنگاه بر تخت خويش بازگشت . ابو السرى ازدى گويد : يكى از مردم بنى ضبه به صالح تير زد كه او را سنگين كرد و زياد بن عبد الرحمان ازدى از بنى شريك با نيزه او را بزد . ابو مخنف گويد : يكى از طايفه غنى به كسان حمله برد و يكى را ديد كه زره داشت و او را به جاى جهم بن زحر گرفت و با نيزه به دو زد و معلوم شد كسى را كه ضربت زده يك بومى است . گويد : مردم در هم افتادند عبد الرحمان بن مسلم سوى آنها رفت مردم بازار و غوغايان تير به او انداختند و خونش بريختند . كسان جايى را كه شتران قتيبه و اسبان وى آنجا بود آتش زدند و نزديك وى آمدند . يكى از مردم بنى باهله از بنى وايل به دفاع از او برخاست قتيبه به دو گفت : « جانت را نجات بده » گفت : « در اين صورت كار ترا عوض ندادهام كه نان خوب به من خورانيدى و پارچه نرم به من پوشانيدى »