محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3768
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ما خاندان ، از اطاعت بركت يافتهايم و من نافرمانى و مخالفت را خوش ندارم » و براى رفتن آماده مىشد ، و چون رفتن وى تأخير شد حجاج به مفضل نوشت كه ترا ولايتدار خراسان كردم و مفضل بنا كرد يزيد را به شتاب ترغيب كند . يزيد به دو گفت : « حجاج ترا پس از من به جاى نمىگذارد ، اين كار را از آن رو كرده كه بيم دارد من مقاومت كنم » مفضل گفت : « به من حسادت مىكنى ؟ » يزيد گفت : « اى پسر بهله ، من به تو حسادت مىكنم ؟ خواهى دانست . » گويد : يزيد در ربيع الاخر سال هشتاد و پنجم حركت كرد و شاعر خطاب به مفضل و عبد الملك كه با وى از يك مادر بود شعرى به اين مضمون گفت : « اى پسران بهله ، روزى كه « دلير و الا برفت پروردگارم « شما را خوار كرد « براى برادرتان حفره كنديد « و در قعر گودال تاريك افتاديد « صادقانه توبه كنيد كه « هر كه از توبه كردن دريغ دارد و خوددارى كند « بيشتر خسارت بيند » حصين نيز شعرى خطاب به يزيد گفت به اين مضمون : « چيزى خردمندانه به تو گفتم « اما فرمان من نبردى « امارت از دست برفت و پشيمان شدى « من از اشتياق تو نمىگريم « و دعا نمىكنم كه سالم بازآيى . »