محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3769
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و چون قتيبه به خراسان رسيد به حصين گفت : « به يزيد چه گفتى ؟ » گفت : « گفتمش : « به تو چيزى خردمندانه گفتم « اما فرمان من نبردى « اگر ملامت ، گويى خويشتن را گوى « اگر حجاج بداند كه عصيان وى كرده اى « دستور وى را سخت خواهى ديد . » گفت : « چه گفته بودى كه فرمان ترا نبرد » گفت : « گفتمش هر چه طلا و نقره هست براى امير بردارد » گويد : يكى به عياض بن حصين گفته بود : « وقتى پدرت از پيش قتيبه گريخت ، قتيبه عمل وى را مخالف سخنش دانست كه گفته بود : به يزيد گفتم : « هر چه طلا و نقره هست براى امير بردارد . » كليب بن خلف گويد : حجاج به يزيد نوشت كه به عزاى خوارزم رود . يزيد به دو نوشت : « اى امير آنجا غارتى كم است و سختى بسيار . » حجاج به دو نوشت : « جانشين معين كن و بيا » يزيد به دو نوشت : « آهنگ غزاى خوارزم دارم » حجاج به دو نوشت : « به غزاى آنجا مرو كه چنانست كه گفته اى » گويد : اما يزيد به غزا رفت و اطاعت حجاج نكرد ، مردم خوارزم با وى صلح كردند ، به موجب صلح اسيرانى گرفت و هنگام زمستان باز آمد ، سرما بر آنها سخت شد و كسان جامه هاى اسيران را گرفتند و به تن كردند و اسيران از سرما بمردند . گويد : يزيد در بلستانه فرود آمد . در آن سال مردم مروروذ به طاعون دچار شدند . حجاج به يزيد نوشت : « بيا » و او روان شد و به هر شهرى گذشت براى وى