محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3877
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « پس از آن به ولايتدارى عراق سوى كوفه آمدم و بيعت امير مؤمنان را تجديد كردم و بار ديگر از تو براى وى بيعت گرفتم . » گفت : « آرى » گفت : « دو بيعت امير مؤمنان را شكستى و به يك بيعت جولا پسر جولا وفا كردى ، گردنش را بزنيد . » گويد : « جرير از شعر خويش سعيد بن جبير را منظور دارد كه خطاب به حجاج گويد : « بسا كسا كه دو بيعت شكست « و ريش وى را از خون رگهايش « رنگ كردى . » سالم افطس گويد : وقتى سعيد بن جبير را پيش حجاج آوردند مىخواست سوار شود و پاى در ركاب كرده بود گفت : « به خدا سوار نمىشوم تا به جهنم به روى ، گردنش را بزنيد . » گويد : پس گردنش را بزدند و همانجا عقلش خلل يافت و مىگفت : « بندهاى ما ، بندهاى ما » و پنداشتند كه منظورش بندهايى بود كه بر سعيد بن جبير نهاده بودند كه پاهاى او را از وسط ساق قطع كردند و بندها را برگرفتند . هلال بن جناب گويد : سعيد بن جبير را پيش حجاج آوردند كه به دو گفت : « تو به مصعب بن زبير نامه نوشتى ؟ » گفت : « مصعب به من نامه نوشت » گفت : « به خدا ترا مىكشم . » گفت : « در اين صورت من سعيد خواهم بود ، چنان كه مادرم مرا ناميده است . » گويد : پس او را بكشت و پس از او بيشتر از چهل روز نماند . و چنان شده