محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3872

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پديد آوردند و دستگيره هاى اسلام را يكى يكى شكستند و ولايتها را آشفتند ، به خدا با عقوبت آنها به خدا تقرب مىجويم كه راى و روششان مىدانم . پس از آن امير مؤمنان معاويه زمامدارشان شد و ملايمت كرد اما به صلاح نيامدند مردى نيرومند را ولايتدارشان كرد كه شمشير در آنها نهاد و بترسانيدشان كه خواه و ناخواه به استقامت آمدند كه وى آنها را آزموده بود و مىشناختشان . « اى مردم ، به خدا ما ترتيبى بهتر از امنيت نديده‌ايم و پوششى بدتر از ترس نشناخته‌ايم ، قرين طاعت باشيد كه من ، اى مردم مدينه ، اختلاف را آزموده‌ام به خدا شما مردم جنگى نيستيد ، پس در خانه هاى خويش آرام گيريد ، و دهان فرو بنديد ، من كسان به مجلسهاى شما فرستاده‌ام كه گوش گيرند و خبر مىرسد كه شما سخنان بيهوده مىگوييد كه سخنان ديگر براى شما بهتر است . عيبگويى زمامداران را بگذارند كه كار اندك آشفته مىشود تا فتنه رخ دهد و از فتنه بليه زايد كه فتنه ها مال و فرزند را ببرد . قاسم بن محمد گويد : اين سخن را راست گفت كه فتنه چنين است . سعيد بن عمر و انصارى گويد : منادى عثمان بن حيان را ديدم كه در مدينه ندا مىداد كه اى بنى امية بن زيد هر كه يك عراقى را پناه دهد ، حرمت خدا را از او برداشته شود . » گويد : يكى از مردم بصره پيش ما بود كه مردى فضيلت پيشه بود به نام ابو سواد و از عابدان بود به ما گفت : « به خدا خوش ندارم كه ناخوشايندى براى شما پيش آرم ، مرا به امانگاهم برسانيد . » گفتمش : « از برون شدن سودى نمىبرى ، خدا از ما و تو حمايت مىكند . » گويد : پس او را به خانهء خويش بردم ، عثمان بن حيان خبر يافت و مراقبانى گماشت ، من آن كس را به خانهء برادرم بردم كه كارى نتوانستند كرد ، كسى كه دربارهء من سعايت كرده بود ، يكى از دشمنانم بود ، به امير گفتم : « خدا امير را قرين صلاح