محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3861

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جوان دلير را برگزينيد كه بروند و به اردوى قتيبه شبيخون بزنند كه او به محاصرهء سغد مشغول است . گويد : چنين كردند و فرزند خاقان را سالار قوم كردند كه روان شدند و مىخواستند به اردوى قتيبه شبيخون بزنند . قتيبه خبر يافت و دليران و شجاعان و سران قوم را برگزيد كه شعبة بن ظهير و زهير بن حيان از آن جمله بودند و همگى چهار صد كس بودند به آنها گفت : « دشمنان اين كوشش را كه در كار خدا مىكنيد و اينكه خدايتان در كار حمله و غلبه بر دشمن تأييد مىكند كه همه ظفر شما از جانب خداست ، معاينه ديده‌اند و همسخن شده‌اند كه براى غافلگيرى و شبيخون شما حيله كنند و دهقانان و شاهان خويش را برگزيده‌اند ، شما دهقانان و يكه سواران عربيد و خدا به وسيله دين برتريتان بداده در راه خدا نيك بكوشيد كه مستحق ثواب شويد و نيز از حرمت خويش دفاع كنيد » گويد : قتيبه خبرگيرانى بر دشمنان گماشته بود و چون چندان به او نزديك شدند كه شبانگاه به اردوى او مىرسيدند آن گروه منتخب را پيش خواند و با آنها سخن گفت و ترغيبشان كرد و صالح بن مسلم را سالارشان كرد به هنگام مغرب از اردوگاه بيرون شدند و در دو فرسخى اردوگاه بر راه آن جماعت كه وصفشان را شنيده بودند جاى گرفتند . صالح سواران خويش را پراكنده كرد و دو كمين نهاد يكى از راست و ديگرى از چپ خويش . و چون يك نيمه شب ياد و ثلث آن سپرى شد و دشمنان به گروه بيامدند شتابان و خاموش صالح با سواران خويش ايستاده بود كه چون او را بديدند حمله بردند و چون نيزه ها به هم افتاد دو كمين از راست و چپ حمله آوردند و هر چه مىشنيديم ، سخن از نسب گويى كسان بود و جمعى دليرتر از آنها نديده بوديم . » زهير گويد : ما در كار نبرد بوديم كه در تاريكى شب قتيبه را ديدم در آن وقت ضربتى زده بودم كه مرا از آن خوش آمده بود و گفتم : « پدر و مادرم فدايت