محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3765

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « همه چيز به وصف هست و بىنام ، يا به نام هست و بى وصف . » گفت : « وصف امير مؤمنان را چگونه مىيابيد ؟ » گفت : « وى را در اين روزگار كه هستيم چنان مىيابيم كه شاهى است فيروزمند و هر كه در راه وى بايستد از پاى در آيد . » گفت : « پس از وى از آن كيست ؟ » گفت : « نام يكى هست كه او را وليد گويند » گفت : « پس از آن كى ؟ » گفت : « همنام پيمبريست كه به وسيلهء وى براى مردم فتح رخ نمايد . » گفت : « مرا مىشناسى ؟ » گفت : « خبر ترا به من داده‌اند » گفت : « مىدانى ولايتدار كجايم ؟ » گفت : « آرى » گفت : « از پس من كى ولايتدار آن مىشود ؟ » گفت : « يكى به نام يزيد » گفت : « در زندگى من يا پس از مرگم ؟ » گفت : « نمىدانم » گفت : « وصف وى را مىدانى ؟ » گفت : « خيانتى خواهد كرد و جز اين نمىدانم » گويد : يزيد بن مهلب در دل وى افتاد ، آنگاه حركت كرد و هفت منزل برفت و از گفتار پير بيمناك بود و چون به مقصد رسيد به عبد الملك نامه نوشت كه او را از كار عراق معاف دارد . عبد الملك به دو نوشت : « اى پسر مادر حجاج ، مىدانم چه منظور دارى ، مىخواهى رأى مرا دربارهء خويش بدانى ، به خدا من جايگاه نافع بن علقمه را مىدانم ، از اين سخن درگذر تا خدا هر چه را خواهد