محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3766
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بياورد . » فرزدق دربارهء رهسپارى وى شعرى دارد به اين مضمون : « اگر پرنده را به چنين رهسپارى وا مىداشتند « كه از واسط تا ايليا رود ، « وامانده مىشد « وقتى سايه به آفتاب روز نزديك شد و برفت « با شتران تندرو از فلسطين روان شد « و روز ديگر آن را در ميسان بخوابانيد « كه شتران از رفتار وامانده بود . » گويد : روزى حجاج به خلوت بود و عبيد بن موهب را پيش خواند كه بيامد . حجاج انديشناك بود . سر برداشت و گفت : « اى عبيد ، واى تو ! اهل كتب مىگويند : يكى به نام يزيد ، ولايتدار قلمرو من مىشود ، يزيد بن ابى كبشه و يزيد بن حصين و زيد بن دينار را به ياد آوردم كه در خور اين كار نيستند ، اگر باشد به جز يزيد بن مهلب كسى نيست . » عبيد گفت : « آنها را معتبر كردى و ولايت بزرگ دادى ، جماعت دارند و دليرى و سلطه و بخت و در خور اين است . » حجاج مصمم شد كه يزيد را معزول كند و دستاويزى نيافت تا خيار بن سبره كه از يكه سواران مهلب بوده بود و از ياران يزيد بود بيامد . حجاج به دو گفت : « مرا از كار يزيد خبر ده » گفت : « مطيع است و نيك رفتار » گفت : « دروغ گفتى با من راست بگوى . » گفت : « خدا بزرگ است و و الا ، بر زين نشسته اما لگام ندارد . » گفت : « راست گفتى » و بعد از آن خيار را عامل عمان كرد . گويد : آنگاه حجاج به عبد الملك نامه نوشت و يزيد و خاندان مهلب را