محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3357
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بياريد » هنوز رمقى داشت كه بيرونش آوردند پس آتش خواست و او را كه هنوز زنده بود و جانش برون نرفته بود بسوخت . گويد : مختار از پى سنان بن انس بر آمد كه دعوى كشتن حسين مىكرده بود ، معلوم شد كه سوى بصره گريخته و خانهء او را ويران كرد . گويد : و نيز مختار از پى عبد الله بن عقبهء غنوى بر آمد ، معلوم شد كه گريخته و سوى جزيره رفته و خانهء او را ويران كرد . ابن غنوى يكى از جوانان خاندان حسين را كشته بود و يكى از بنى اسد به نام حرمله پسر كاهل نيز يكى از جوانان آنها را كشته بود كه ابن ابى عقب ليثى دربارهء آنها گويد : « به نزد خاندان غنى قطره اى از خون ما هست « و به نزد اسديان قطره اى ديگر كه به ياد است و به شمار . » گويد : و نيز مختار از پى يكى از مردم خثعم بر آمد به نام عبد الله پسر عروهء خثعمى كه مىگفته بود : « دوازده تير به آنها انداختم كه به هدف نرسيد . » ، اما از دست وى گريخت و به مصعب پيوست كه مختار خانهء او را ويران كرد . گويد : از پى يكى از مردم صداء نيز بر آمد به نام عمرو پسر صبيح كه مىگفته بود : « بعضىشان را با نيزه زدم و زخمى كردم اما هيچكس از آنها را نكشتم . » شب هنگام وقتى كسان آرام گرفته بودند سوى وى آمدند كه بر بام بود و غافل بود و شمشير خود را زير سر داشت كه او را بگرفتند ، شمشيرش را نيز بر گرفتند كه گفت : « خدايت لعنت كند كه چه بد شمشيرى ، چه نزديك بودى و چه دور . » گويد : پس او را پيش مختار آوردند كه او را در قصر بداشت و چون صبح شد ياران خويش را اجازهء ورود داد و گفت : « هر كه خواهد در آيد ، » گويد : كسان بيامدند و عمرو بن صبيح را بياوردند كه در بند بود و مىگفت : « اى گروه كافران و بدكاران ، اگر شمشيرم به دستم بود مىدانستيد كه وقتى دستهء شمشير را به دست دارم نه لرزانم نه ترسان ، وقتى مردن من به كشتن باشد خوش