محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3358

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ندارم كسى جز شما مرا نكشد كه دانسته‌ام كه شما بدترين خلق خداييد ، اما خوش داشتم شمشيرى به دستم باشد كه مدتى شما را با آن ضربت بزنم » گويد : آنگاه دست خويش را بالا برد و به ابن كامل كه پهلوى وى بود سيلى زد . گويد : ابن كامل بخنديد آنگاه دست وى را بگرفت و نگهداشت سپس گفت : « او پندارد كه از آل محمد كسانى را زخمدار كرده و يا نيزه زده دستور خويش را دربارهء وى با ما بگوى . » مختار گفت : « نيزه ها را بياريد » و چون نيزه ها را بياوردند گفت : « با نيزه بزنيدش تا بميرد » و او را چندان با نيزه ها بزدند كه بمرد . حكم بن هشام گويد : « ياران مختار بر خانهء ابن زرعة بن مسعود ثقفى گذشتند كه از بام خانه به آنها تير انداخت كه بيامدند و وارد خانه شدند و هبياط و عبد الرحمن نوه هاى او را كشتند ، اما عبد الملك پسر وى كه ضربتى به سرش خورده بود ، از دست آنها گريخت و شتابان برفت تا پيش مختار رسيد و او به زن خويش ام ثابت دختر سمرة بن جندب بگفت تا زخم سر وى را مداوا كرد آنگاه وى را پيش خواند و گفت : « گناه من نيست كه شما به قوم تيرانداخته‌ايد و خشمگينشان كرده‌ايد . » گويد : محمد بن اشعث بن قيس در دهكدهء اشعث نزديك قادسيه بود ، مختار حوشب متولى كرسى را با يكصد كس فرستاد و گفت سوى وى برو كه خواهى ديد يا به شكار سرگرم است يا به جاست و خسته است ، يا ترسان و حيران ، يا نهان و گوشه گير است ، اگر به وى دست يافتى سرش را براى من بيار » گويد : حوشب برفت تا به قصر وى رسيد و آنجا را محاصره كرد محمد ابن اشعث از آنجا در آمد و به مصعب پيوست . آنها به دور قصر ببودند و پنداشتند اشعث آنجاست ، وقتى داخل شدند دانستند كه از دستشان گريخته و سوى مختار بازگشتند . مختار كس فرستاد كه خانه اش را ويران كردند و با خشت و گل آن خانه