محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3356
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : مختار ، عبد الله بن كامل را سوى قاتل على بن حسين فرستاد كه يكى از قبيلهء عبد القيس بود به نام مره پسر منقذ عبدى و مردى دلير بود . گويد : ابن كامل برفت و خانهء او را محاصره كرد و او نيزه به دست برون شد كه بر اسبى تندرو بود . عبيد الله بن ناجيهء شبامى را با نيزه بزد كه از پاى بيفتاد اما زيان نديد . گويد : ابن كامل او را با شمشير مىزد اما با دست چپ دفاع مىكرد شمشير در آن فرو رفت سپس اسبش با شتاب او را ببرد كه جان برد و به مصعب پيوست . بعدها دستش شل شد . گويد : و نيز مختار عبد الله شاكرى را سوى يكى از مردم طايفهء جنب فرستاد به نام زيد پسر رقاد كه مىگفته بود : « تيرى به يكى از آنها زدم ، دستش را به پيشانيش گذاشته بود كه از تير مصون ماند اما دستش را به پيشانيش دوختم و نتوانست دست از پيشانى خويش بردارد . » ابو عبد الاعلى زبيدى گويد : اين جوان عبد الله بن مسلم بن عقيل بود و وقتى دست او را به پيشانيش دوخت گفت : « خدايا اينان ما را اندك ديدند و به زبونى كشاندند ، خدايا چنان كه ما را به كشتن دادند آنها را بكش و چنان كه ما را زبون كردند زبونشان كن . » گويد : آنگاه تير ديگرى به آن جوان افكند و او را بكشت و مىگفته بود : « مرده بود كه پيش وى رسيدم ، تيرى را كه بدان كشته شده بود از شكمش در آوردم و تيرى را كه به پيشانى داشت چندان تكان دادم كه بكندم اما پيكان تير در پيشانى وى بماند و كندن نتوانستم . » گويد : وقتى ابن كامل به خانهء او رسيد آنجا را محاصره كرد و كسان به خانه ريختند و او با شمشير كشيده بيامد كه مردى دلير بود ابن كامل گفت : « او را با شمشير و نيزه مزنيد با تبر و سنگ بزنيد . » گويد : چنين كردند كه از پا در آمد ، ابن كامل گفت : « اگر رمقى دارد بيرونش