محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3342

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اين نامه مرا با شتاب پيش مصعب بن زبير ببر » و عنوان آن را چنين نوشت : « به مصعب بن زبير ، از شمر بن ذى الجوشن » گويد : مرد بومى برفت تا وارد دهكده اى شد كه چند خانه داشت و ابو عمره آنجا بود كه مختار همان روزها او را به اين دهكده فرستاده بود كه ميان وى و مردم بصره پادگان باشد . بومى مذكور يكى از بوميان دهكده را بديد و با وى از رفتارى كه از شمر ديده بود شكايت كرد . در آن حال كه ايستاده بود و با بومى دهكده سخن مىكرد يكى از ياران ابو عمره بر او گذشت و نامه را همراه بومى بديد كه عنوان آن به مصعب از شمر بود . مكان وى را از بومى پرسيدند كه با آنها بگفت . معلوم شد ميان آنها و شمر بيش از سه فرسخ راه نيست . گويد : پس به طرف وى حركت كردند . مسلم بن عبد الله گويد : به خدا آن شب با شمر بودم ، به دو گفتم : « بهتر بود از اين محل مىرفتيم كه ما اينجا در هراسيم . » گفت : « آيا همه اينها از بيم دروغ پيشه است ، به خدا من تا سه روز از اينجا نمىروم ، خدا دلهاتان را از ترس آكنده است . » گويد : جايى كه ما بوديم بچه ملخ بسيار بود ، من خواب و بيدار بودم كه صداى پاى اسبان شنيدم و با خودم گفتم : « اين صداى بچه ملخهاست » پس از آن صدا را واضحتر شنيدم كه بيدار شدم و چشمهايم را ماليدم و گفتم : « نه به خدا اين بچه ملخ نيست . » گويد : خواستم برخيزم و آنها را ديدم كه از تپه نمودار شدند ، تكبير گفتند و خيمه هاى ما را در ميان گرفتند و ما برون شديم و دويدن آغاز كرديم و اسبان خويش را واگذاشتيم . گويد : بر شمر گذشتم كه حله اى خوشبافت به تن داشت وى ابرص بود و گويى سفيدى دو پهلوى او را از روى حله مىبينم كه با نيزه به آنها ضربت مىزد