محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3343
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه فرصت پوشيدن لباس و برداشتن سلاح به وى نداده بودند و ما برفتيم و او را رها كرديم . گويد : لختى راه پيموده بودم كه شنيدم : الله اكبر ، خدا خبيث را كشت . عبد الرحمن بن عبيد گويد : به خدا من بودم كه نامه را با بومى ديدم و او را پيش ابو عمره بردم و من بودم كه شمر را كشتم . راوى گويد : گفتمش : « آيا آن شب شنيدى كه چيزى بگويد ؟ » گفت : « آرى ، بيرون آمد و مدتى با نيزه ما را بزد ، آنگاه نيزه را بينداخت و وارد خيمه شد و شمشير خويش را بر گرفت و برون آمد و رجز مىخواند و مىگفت : « شير دلير را بيدار كرديد « كه عبوس است و پشت را مىزند « هرگز از دشمنى وا نمانده « و پيوسته نبرد جوى و قاتل بوده » يونس بن ابى اسحاق گويد : وقتى مختار از ميدان سبيع در آمد و سوى قصر روان شد سراقة بن مرداس به بانگ بلند فرياد زد كه اى بهترين مردم معد بر من منت گذار . گويد : مختار او را به زندان فرستاد و يك شب او را بداشت و روز بعد كس فرستاد و او را برون آورد و پيش خواند . و چون مىآمد شعرى مىخواند به اين مضمون : « به ابو اسحاق بگوييد كه ما « تكانى خورديم كه به ضررمان تمام شد « برون آمديم و ضعيفان را با چيز مىديديم « اما برون شدن ما غرور و خطا بود