محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3322

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جست ، ياران آنها نيز برجستند و رو سوى ابن همام كردند ، اما ابراهيم بن اشتر دست او را گرفت و پشت سر خود جاى داد و گفت : « من او را پناهى كرده‌ام ، چرا با وى چنين مىكنيد ؟ به خدا او دوستى آورده ، از وضع ما خشنود است و ثناى نيك مىگويد ، اگر ثناى نيك او را عوض نمىدهيد ، به عوض او ناسزا بگوييد و خونش را مريزيد . مذحجيان برجستند و حايل ابن همام شدند و گفتند : « ابن اشتر او را پناهى كرده ، نه ، به خدا هيچكس به او دست نخواهد يافت . » گويد : مختار سر و صداى آنها را شنيد و بيرون آمد و با دست اشاره كرد بشينند كه نشستند و به آنها گفت : « وقتى سخن نيكى به شما گفتند بپذيريد ، اگر قدرت عوض دادن داشتيد بدهيد و اگر قدرت عوض دادن نداشتيد ندهيد ، اما از زبان شاعر بترسيد كه شر وى حاضر است و سخنش تند و تيز است و كوشش وى هيجان آميز است و فردا با شما ناجوانمردى مىكند . » گفتند : « بكشيمش ؟ » گفت : « نه ، ما امانش داده‌ايم و پناهىاش كرده‌ايم » برادرمان ابراهيم بن اشتر نيز او را پناهى كرده . » پس ابن همام با كسان بنشست . گويد : پس از آن ابراهيم برخاست و سوى منزل خويش رفت و يك هزار و يك اسب و يك جامهء حرير به او بخشيد كه با آن بيامد و گفت : « نه ، به خدا هرگز با اينان به يك جا نباشم » گويد : آنگاه مردم هوازن بيامدند كه خشمگين بودند و در مسجد فراهم آمدند و به خاطر ابن همام خشم آورده بودند ، مختار به آنها گفت : « از چيزى كه به سبب آن فراهم آمده‌ايد چشم بپوشيد كه پذيرفتند ( و ابن همام شعرى در ستايش ابراهيم و مدح هوازن و ذم ابن شميط و يزيد بگفت . ) گويد : روز بعد عبد الله بن شداد بيامد و در مسجد نشست و مىگفت : « بنى اسد و احمس بر ضد ما برمىخيزند ؟ به خدا هرگز بدين رضا ندهيم . »