محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3735

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« دليران را رنگ كنى » گفت : « به خدا آن را از زنان و الا قدر تو برداشتم » پس حجاج بگفت تا گردن او را زدند . پس از آن عبد الله بن عبد الرحمن را پيش خواند كه پسرى نوسال بود و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، من گناهى ندارم پسرى كمسال بودم همراه پدر و مادرم ، كارى به دست من نبود ، هر جا بودند با آنها بودم » گفت : « در همهء اين فتنه ها مادرت همراه پدرت بود ؟ » گفت : « بله » گفت : « لعنت خدا بر پدرت » آنگاه هلقام بن نعيم را پيش خواند و گفت : « گيرم ابن اشعث آن خواست كه مىخواست ، تو از همراهى او چه اميد داشتى ؟ » گفت : « اميد داشتم ملك از آن وى شود و مرا ولايتدار عراق كند چنان كه عبد الملك ترا ولايتدار كرد . » گفت : « حوشب گردنش را بزن » حوشب برخاست ، هلقام به دو گفت : « اى پسر لطيفه ، دمل را مىفشارى ؟ » و حوشب گردنش را بزد . آنگاه عبد الله بن عامر را پيش آوردند و چون پيش روى حجاج بايستاد به دو گفت : « اى حجاج چشمت بهشت نبيند اگر از كارهاى پسر مهلب - درگذرى ؟ » گفت : « چه كرد ؟ » عبد الله شعرى خواند به اين مضمون : « وى در رها كردن كسان خاندان خويش « زرنگى كرده اما مردم مضر را