محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3736
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« در بندهاى آهنين سوى تو كشانيده است « قوم ترا در مقابل مرگ خاندان خويش « سپر كرده كه قوم تو به نزد وى « كم كماهميتتر بوده است . » گويد : حجاج سر فرو برد و دير بينديشيد ، سخن در قلب وى نشست اما گفت : « اين به تو چه مربوط ! گردنش را بزن » كه گردنش را زدند . گويد : اما اين سخن در خاطر حجاج بود تا وقتى كه يزيد بن مهلب را از خراسان برداشت و وى را بداشت . گويد : آنگاه بگفت تا فيروز را شكنجه دادند ، از جمله شكنجه ها كه بوى داد اين بود كه تراشه هاى نى پارسى بر او مىبستند و روى زمينش مىكشيدند تا تنش را به درد آنگاه سركه و نمك بر او مىريختند و چون به حال مرگ افتاد به مأمور شكنجه گفت : « مردم ترديد ندارند كه من كشته شدهام ، مالهايى پيش كسان سپردهام كه هرگز به شما نخواهند داد ، مرا به مردم بنمايانيد تا بدانند كه من زندهام و مال را بدهند . » گويد : پس او را به در شهر بردند كه ميان كسان بانگ زد و گفت : « هر كه مرا مىشناسد مىشناسد ، و هر كه نميشناسد من فيروز حصينم ، مرا پيش كسان مالهاست ، هر كه چيزى از من پيش وى هست بر او حلال است و يكدرم از آن را به كسى ندهد ، حاضر به غايب بگويد . » گويد : پس حجاج بگفت تا او را بكشتند . اين را از ابو بكر هذلى روايت كردهاند . ابن شوذب گويد : عاملان حجاج به دو نوشتند كه ذميان مسلمان شدهاند و به شهرها آمدهاند . گويد : پس حجاج به بصره و ديگر شهرها نوشت كه هر كه ريشه از دهكده اى