محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3734

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حجاج گفت : « اين مالها كجاست ؟ » گفت : « پيش من است . » گفت : « همه را بده » گفت : « جانم در امان است ؟ » گفت : « به خدا مىدهى و پس از آن ترا مىكشم » گفت : « به خدا مال و جانم را با هم نگيرى » حجاج به حاجب گفت : « كنارش ببر » كه او را كنار برد . سپس حجاج گفت : « محمد بن سعد بن ابى وقاص را بيار » . حجاج او را پيش خواند و گفت : « هى ، اى سايهء شيطان و گردنفرازتر و مغرورتر از همه كسان ، از بيعت يزيد بن معاويه باز ميمانى و مانند حسين و ابن عمر مىشوى ، پس از آن بانگزن بندهء بنى نصر - منظورش عمر بن ابى الصلت بود - مىشوى » ، اين بگفت و با چوبى كه به دست داشت چندان به سر او زد كه خونين شد . محمد به دو گفت : « اى مرد تسلط يافته اى ، تساهل كن » حجاج دست از او بداشت . محمد گفت : « اگر خواهى به امير مؤمنان بنويس اگر جواب بخشش آمد در آن شريكى و مورد ستايش ، و اگر جز آن باشد معذور باشى . » حجاج دير بينديشيد ، آنگاه گفت : « گردنش را بزن » و گردنش را زدند . آنگاه عمر بن موسى را پيش خواند و گفت : « اى بندهء زن ، با گرز بالاى پسر زن بافنده مىايستى ، در حمام فارس با وى شراب مىخورى و چنان سخن مىكنى ، فرزدق كجاست ؟ برخيز و شعرى را كه دربارهء او گفته اى بخوان . » و فرزدق شعرى به اين مضمون خواند : « . . . ت را براى زنان رنگ كردى « اما كسى نبودى كه به روز نبرد