محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3701
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بودى از پيش برداشتم . » گفت : « دروغ مىگويى ، به آنها و شاهشان تقرب جستى از نامهء من كه به تو نوشته بودم مطلعش كردى » و بگفت تا او را برهنه كنند . گويد : حريث از برهنه شدن بناليد چندان كه مهلب پنداشت كه پيس دارد . پس او را برهنه كرد و سيصد تازيانه بزد . حريث گفت : « خوش داشتم ششصد تازيانهام زده بود اما برهنهام نكرده بود كه برهنه شدن را خوش نداشتم و از آن شرم داشتم . » گويد : آنگاه حريث قسم ياد كرد كه مهلب را بكشد . گويد : يك روز مهلب بر نشسته بود ، حريث نيز بر نشسته بود وقتى پشت سر مهلب مىرفت به دو غلام خويش گفت كه او را ضربت بزنند . يكيشان دريغ كرد و از او جدا شد و برفت و آن ديگرى كه تنها ماند جرئت نياورد كه به مهلب حمله كند . گويد : وقتى حريث بازگشت به غلام خويش گفت : « چرا از كشتن وى باز ماندى ؟ » گفت : « به خدا بر تو بيم داشتم ، به خدا دربارهء خودم نگران نبودم ، مىدانستم كه اگر او را بكشم تو كشته مىشوى ، ما نيز كشته مىشويم ، با تو نظر داشتم و اگر مىدانستم از كشته شدن مصون مىمانى او را كشته بودم . » گويد : پس از آن حريث پيش مهلب نرفت و چنان وانمود كه بيمار است . مهلب خبر يافت كه او بيمار نمايى مىكند و قصد كشتن وى دارد و به ثابت بن قطبه گفت : « برادرت را پيش من بيار كه او مانند يكى از فرزندان من است و آنچه دربارهء وى كردم به خاطر وى و تأديب وى بود . گاه باشد كه يكى از فرزندانم را بزنم و ادب كنم . » گويد : ثابت پيش برادر رفت و او را قسم داد و از او خواست كه برنشيند و پيش مهلب