محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3315
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : مختار بيامد و به يك سوى بازار جا گرفت و محاصرهء قصر را به ابن اشتر و يزيد بن انس و احمر بن شميط واگذاشت . ابن اشتر بر در قصر بود كه مجاور مسجد بود ، يزيد بن انس بر قسمتى بود كه مجاور بنى حذيفه و كوچهء دار الروميين بود ، احمر بن شميط بر آن قسمت بود كه مجاور خانهء عماره و خانهء ابو موسى بود . گويد : وقتى محاصرهء ابن مطيع و ياران وى سخت شد بزرگان قوم با وى سخن كردند ، شبث به پا خاست و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد دربارهء خويش و كسانى كه با تواند بينديش ، به خدا آنها براى تو و خودشان كارى نتوانند ساخت . » ابن مطيع گفت : « رأى خويش را با من بگوييد . » شبث گفت : « رأى درست اين است كه براى خودت و براى ما از اين مرد امان بگيرى و برون شوى و خويشتن و همراهانت را به هلاك ندهى » ابن مطيع گفت : « به خدا خوش ندارم كه از او امان بگيرم ، در صورتى كه امير مؤمنان به سرزمين حجاز و سرزمين بصره تسلط دارد . » گفت : « پس برون شو و كس نداند تا به كوفه پيش يكى از نيكخواهان و معتمدان خويش روى و جاى ترا كس نداند تا برون شوى و پيش يار خويش روى . » ابن مطيع به اسماء بن خارجه و عبد الرحمن بن مخنف و عبد الرحمن بن سعيد و بزرگان كوفه گفت : « دربارهء اين راى كه شبث با من گفت چه نظر داريد ؟ » گفتند : « رأى ما همانست كه شبث با تو گفت . » گفت : « پس صبر كنيم تا شب درآيد . » ابو المغلس ليثى گويد : عبد الله بن عبد الله ليثى ، شبانگاه از بالاى قصر بر ياران مختار نمودار شد و به آنها ناسزا گفت . مالك بن عمرو نهدى ، تيرى سوى وى انداخت كه به گلويش خورد و پوست گلويش را ببريد و او كج شد و از پاى بيفتاد . گويد : پس از آن از جاى برخاست و بعدها بهى يافت .