محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3671

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از مردم بصره پرداخت و در اين باب بكوشيد و تلاش كرد ، مقررى كسان را به تمام بداد و وادار كرد اسبان خوب و سلاح كامل فراهم آرند . سان ديدن مردم را آغاز كرد و هر كه را مىديد كه از شجاعت وى سخنى مىكند ، كمك نكو مىداد . گويد : عبيد الله بن ابى محجن ثقفى بر عباد بن حصين گذشت كه با حجاج بود و آهنگ عبد الرحمن بن ام حكم ثقفى داشت كه مردم را سان مىديد . عباد گفت : « اسبى جالبتر و نكوتر از اين نديده‌ام ، اسب نيروست و سلاح ، اين استر لندهور است . » و حجاج پانصد و پنجاه درم بر مقررى وى افزود . عطيهء عنبرى بر او گذشت حجاج گفت : « اى عبد الرحمن ، با اين نيكى كن . » گويد : و چون كار اين دو سپاه راست شد حجاج ، عطارد بن عمير تميمى را فرستاد كه در اهواز اردو زد . پس از آن عبيد الله بن حجر عامرى كلابى را فرستاد ، سپس تغيير راى داد و عبد الرحمن بن محمد بن اشعث را فرستاد و عبيد الله بن حجر را برداشت . گويد : عموى عبد الرحمن ، اسماعيل بن اشعث پيش حجاج آمد و گفت : « او را نفرست كه از مخالفت او بيمناكم . به خدا هر وقت از پل فرات گذشته از هيچيك از واليان اطاعت و تبعيت نكرده » حجاج گفت : « چنين نمىكند ، وى از من حساب مىبرد و به من علاقه دارد و مخالفت دستور من نمىكند و از اطاعتم به در نمىرود » و او را با سپاه فرستاد كه برفت و به سال هشتادم به سيستان رسيد و چون آنجا رسيد مردم را فراهم آورد . ابو الزبير ارحبى همدانى كه همراه ابن اشعث بوده بود گويد : به منبر سيستان رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « اى مردم ، امير حجاج مرا به مرز شما گماشته و دستور داده با دشمنتان كه ولايتتان را به غارت داده و نيكانتان را نابود كرده بجنگم ، مبادا كسى از شما به جاى ماند كه خويشتن را به معرض عقوبت آرد ، سوى اردوگاه خويش رويد و آنجا با كسان اردو زنيد . »