محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3672
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : مردم همه در اردوگاه اردو زند ، بازارها براى آنها به پا شد و مردم را به فراهم كردن لوازم و ابزار جنگ وادار كرد . خبر به رتبيل رسيد و به عبد الرحمن ابن اشعث نامه نوشت و از آسيبى كه به مسلمانان زده بود عذر خواست و گفت كه اين كار را خوش نداشته و آنها به جنگ وادارش كردهاند و صلح خواست و پيشنهاد كرد كه خراج از او بپذيرد . گويد : اما عبد الرحمن به او پاسخ نداد و از او نپذيرفت . گويد : چيزى نگذشت كه عبد الرحمن با سپاه سوى رتبيل رفت و وارد نخستين سرزمين وى شد . رتبيل سپاه خويش را عقب مىكشيد و سرزمين را روستا به روستا و قلعه به قلعه به وى وا مىگذاشت . ابن اشعث هر شهرى را مىگشود ، عاملى آنجا مىگماشت و يارانى همراه او مىكرد و ما بين شهرها بريد مىنهاد . بر گردنه ها و دره ها مراقبان گماشت و در هر جاى خطرناك پادگان نهاد و چون بسيارى از سرزمين وى را بگرفت و دستش از گاو و گوسفند و غنايم فراوان پر شد مردم را از پيشروى در سرزمين رتبيل بداشت و گفت : « به همين مقدار كه امسال از ديار آنها گرفتهايم بس مىكنيم تا خراج آن را بگيريم و ولايت را نيك بشناسيم و مسلمانان بر راههاى آن جرئت آرند . آنگاه به سال آينده به ماوراى آن رويم و پيوسته به هر سال قسمتى از سرزمين آنها را بكاهيم تا عاقبت در اقصاى ولايت بر سر گنجها و فرزندانشان و قلعه هاى استوارشان با آنها نبرد كنيم و از ولايتشان نرويم تا خداى هلاكشان كند . » گويد : آنگاه عبد الرحمن به حجاج نامه نوشت و فتوحى را كه خدا در ديار دشمن نصيب وى كرده بود و كارها كه براى مسلمانان ساخته بود و نظرى كه دربارهء كار دشمنان داشت به وى خبر داد . اما راوى ديگر دربارهء كار ابن اشعث و سبب اين كه به ولايتدارى سيستان رسيد و سوى ولايت رتبيل رفت سخن ديگر آورده و گويد كه سبب آن بود كه حجاج