محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3670
تاريخ الطبرى ( فارسي )
يونس بن ابى اسحاق گويد : وقتى نامهء حجاج بن يوسف پيش عبد الملك رسيد كه خبر سپاه عبيد الله بن ابى بكره را در ولايت رتبيل با حوادثى كه بر آنها گذشته بود نوشته بود به پاسخ وى نوشت : « اما بعد ، نامهء تو كه از بليهء مسلمانان در سيستان سخن آورده « بودى به من رسيد . اينان جمعى بودند كه كشته شدن بر آنها رقم رفته بود « و سوى آرامگاههاى خويش رفتند و پاداششان به عهدهء خداست . اما « اينكه رأى مرا دربارهء فرستادن سپاه سوى مرزى كه مسلمانان در آنجا « آسيب ديدهاند خواسته بودى ، رأى من اين است كه رأى خويش را كار « بندى كه هدايت يافته و موفق باشى » گويد : و چنان بود كه حجاج هيچكس را در عراق از عبد الرحمن بن محمد بن اشعث منفورتر نداشت و مىگفته بود : « هر وقت او را ديدم قصد كشتنش كردم . » شعبى گويد : پيش حجاج نشسته بودم كه عبد الرحمن بن محمد بن اشعث پيش وى آمد و چون حجاج او را بديد گفت : « راه رفتنش را ببين ! به خدا قصد كردم كه گردنش را بزنم . » گويد : وقتى عبد الرحمن برون مىرفت ، برون شدم و از او پيشى گرفتم و بر در سعيد بن قيس سبيعى منتظر او ماندم و چون پيش من رسيد گفتم : « از در به درون رويم ، مىخواهم سخنى با تو بگويم كه به قيد قسم پيش تو بماند و تا حجاج زنده است از آن سخن نيارى » گفت : « خوب » و من گفتهء حجاج را به او خبر دادم گفت : « به خدا چنان باشم كه حجاج پنداشته اگر براى زوال حكومت وى نكوشم و تا او هست و هستم از تلاش بمانم . » گويد : حجاج بن تجهيز بيست هزار كس از مردم كوفه و بيست هزار كس