محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3668

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : وقتى مهلب در كش بود ، پسر عموى شاه ختلان بيامد و او را به غزاى ختلان خواند ، مهلب پسر خويش يزيد را با وى فرستاد كه با اردوى خويش آنجا فرود آمد ، پسر عموى شاه نيز با اردوى خويش سوى ديگر جاى گرفت . در آن وقت پادشاه ، سبل بود ، سبل به پسر عموى خويش شبيخون زد و در اردوگاه وى تكبير گفتند ، پسر عموى سبل پنداشت كه عربان با وى خيانت كرده‌اند و به سبب اين كه از اردوگاهشان كناره گرفته از خيانت وى بيمناك بوده‌اند . سبل او را اسير كرد و به قلعهء خويش برد و او را بكشت . گويد : يزيد بن مهلب وارد قلعه سبل شد و با او صلح كردند كه فديه اى بدهند و فديه را براى وى بردند و او پيش مهلب بازگشت . گويد : مادر كسى كه سبل او را كشته بود به مادر سبل پيغام داد : « چگونه از پس آنكه سبل پسر عموى خويش را كشت اميد بقاى او را دارى ! وى هفت برادر داشت كه همه را كشت و تو مادر يك فرزندى . » گويد : مادر سبل پيغام داد كه شير ، فرزند كم دارد و خوگان فرزند بسيار دارند . گويد : مهلب پسر خويش حبيب را سوى ربنجن فرستاد كه با امير بخارا مقابل شد كه چهل هزار كس همراه داشت ، يكى از مشركان هماورد خواست و جبله غلام حبيب به هماوردى ، سه كس از آنها را بكشت . آنگاه بازگشت و اردو بازگشت و مشركان سوى ديار خويش رفتند . گويد : گروهى از دشمنان به دهكده اى فرود آمدند ، حبيب با چهار هزار كس به مقابلهء آنها رفت و نبرد كرد و بر آنها ظفر يافت و دهكده را سوخت و پيش پدر خويش بازگشت و آنجا را محترقه گفتند . به قولى آنكه دهكده را سوخت جبله غلام حبيب بود . گويد : مهلب دو سال در كش ببود ، به دو گفتند : « چه شود اگر سوى سغد و