محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3658
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نشستند اميه از تخت خويش برخاست و به اندرون رفت . كسان برون شدند . بكير نيز برون شد كه وى را با دو برادرزاده اش بداشتند . گويد : اميه بكير را پيش خواند و گفت : « تو بوده اى كه چنين و چنان گفته اى ؟ » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد . تحقيق كن و گفتهء زن تراشيده را مشنو . » گويد : اميه او را بداشت ، كنيز وى عارمه را نيز بگرفت و بداشت . احنف بن عبد الله عنبرى را نيز بداشت و گفت : « تو از جمله كسانى بوده اى كه دربارهء خلع با بكير سخن كرده اى . » گويد : روز بعد بكير را بياوردند . بجير و ضرار و عبد العزيز بن جاريه شهادت دادند كه آنها را به خلع اميه و كشتن وى به غافلگيرى دعوت كرده است . گويد : بكير گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد تحقيق كن ، اينان دشمنان منند . » گويد : اميه به زياد بن عقبه كه سر مردم بيرون شهر بود و نيز ابن والان عدوى كه از سران بنى تميم بود و نيز به يعقوب بن خالد ذهلى گفت : « او را مىكشيد ؟ » اما آنها جواب ندادند . گويد : پس از آن به بجير گفت : « او را مىكشى ؟ » بجير گفت : « آرى . » پس بكير را به دو داد . يعقوب بن قعقاع اعلم ازدى كه دوست بكير بود از جاى خويش برخاست و اميه را نيز گرفت و گفت : « اى امير در مورد بكير خدا را به ياد تو مىآورم كه براى وى چنان تعهد كرده اى . » گفت : « اى يعقوب قومش كه بر ضدش شهادت دادهاند او را مىكشند . »