محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3659

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : عطاء بن ابى السائب ليثى سالار نگهبانان اميه به يعقوب گفت : « امير را رها كن . » و او گفت : « نه » . پس عطا او را با دستهء شمشير بزد كه به بينيش خورد و خون افتاد و برون رفت و به بجير گفت : « اى بجير ، كسان به هنگام صلح به بكير تعهد داده‌اند و تو از جمله آنها بوده اى . تعهد خود را مشكن . » گفت : « اى يعقوب من به او تعهد نداده‌ام . » گويد : آنگاه بجير شمشير اميه ، موصول را كه از اسوار ترجمان ، ترجمان ابن خازم ، گرفته بود ، برگرفت . بكير به دو گفت : « بجير اگر مرا بكشى كار بنى سعد را پراكنده مىكنى ، بگذار اين قرشى هر چه مىخواهد با من بكند . » بجير گفت : « نه به خدا ، اى پسر زن اصفهانى ، مادام كه من و تو زنده باشيم كار بنى - سعد سامان نگيرد . » گفت : « اى پسر زن تراشيده ، هر چه مىخواهى بكن . » گويد : پس بجير او را بكشت و اين به روز جمعه بود . گويد : اميه دو برادرزاده بكير را نيز كشت و عارمه كنيز بكير را به بجير بخشيد . گويد : درباره احنف بن عبد الله عنبرى با اميه سخن كردند كه او را از زندان خواست و گفت : « تو هم از جمله كسانى بودى كه به بكير مشورت دادى ؟ » و به او دشنام داد . آنگاه گفت : « ترا به اينان بخشيدم . » گويد : پس از آن اميه يكى از مردم خزاعه را به مقابله موسى بن عبد الله بن خازم فرستاد كه عمرو بن خالد كلابى او را به غافلگيرى كشت و سپاهش پراكنده شد . گروهى از آنها از موسى امان خواستند و با وى شدند و بعضيشان نيز سوى اميه بازگشتند . در اين سال اميه ، به آهنگ غزا ، از نهر ، نهر بلخ ، گذشت و محاصره شد و