محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3654

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و در كشماهن جاى گرفت . شماس بن دثار پيش وى باز رفت . آنگاه اميه ثابت بن قطبه وابسته خزاعه را پيش فرستاد كه بكير با وى مقابل شد و ثابت را اسير كرد و جمع او را پراكنده كرد و خود او را به سبب منتى كه بر وى داشته بود رها كرد . گويد : ثابت پيش اميه بازگشت ، آنگاه اميه با كسان بيامد كه بكير با وى بجنگيد . ابو رستم خليل بن اوس عبشمى سالار نگهبانى بكير بود كه در آن روز سخت بكوشيد كه به دو بانگ زدند : « اى سالار نگهبانى عارمه ! » عارمه كنيز بكير بود . و او عقب رفت . بكير به دو گفت : « بى پدر بانگ اين قوم ترا از جاى نبرد كه عارمه نرى دارد كه از او دفاع كند ، پرچم خويش را پيش ببر . » گويد : پس بجنگيدند تا بكير عقب نشست و وارد حصار شد و در بازار قديم جاى گرفت ، اميه نيز در باسان جاى گرفت . تلاقى در ميدان يزيد مىشد . يك روز عقب نشستند و بكير از آنها حمايت كرد ، روز ديگر در انتهاى ميدان تلاقى شد و پاى يكى از مردم بنى تميم ضربت خورد كه آن را به زمين مىكشيد . هريم از او حمايت مىكرد . وى گفت : « خدايا مددمان كن و فرشتگان را به كمك ما فرست . » گويد : هريم به دو گفت : « اى مرد ، از خويشتن دفاع كن كه فرشتگان به تو نمىپردازند » و او حمله برد و باز همان سخن را بگفت كه خدايا فرشتگان را به كمك ما فرست . هريم گفت : « با اين سخن ما را واگذار تو را با فرشتگان وا مىگذارم و او را حفاظت كرد تا به كسان پيوست . گويد : يكى از مردم بنى تميم بانگ زد : « اى اميه رسوا كننده قريش . » گويد : « اميه سوگند ياد كرد كه اگر به او دست يافت سرش را ببرد . » و چون به او دست يافت وى را ما بين دو پنجره شهر سر بريد . گويد : روز ديگر تلاقى شد . بكير بن وشاح ضربتى به سر ثابت بن قطبه زد و بانگ زد : « من ابن وشاحم . »