محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3620
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرار كند » سخنشان به شبيب رسيد و خواست با آنها حيله كند چهار اسب خواست و به دم آنها سپر بست ، به دم هر اسب دو سپر ، آنگاه هشت كس از ياران خويش را پيش خواند . غلامش حيان نيز با وى بود به دو گفت قمقمهء آبى با خويش بردارد . آنگاه برفت تا به كنار اردوگاه رسيد به ياران خويش گفت در اطراف اردوگاه باشند و هر دو مرد يك اسب همراه داشته باشند و اسب را با شمشير بزنند كه چون تيزى آن را بيابد در اردوگاه رها كنند . با آنها روى تپه اى نزديك اردوگاه وعده كرد و گفت : « هر كدامتان نجات يافتيد وعده گاه وى روى اين تپه . » گويد : اما ياران وى اقدام به كارى را كه گفته بود ناخوش داشتند و چون اين را بديد فرود آمد و با اسبان چنان كرد كه به آنها گفته بود . اسبان ميان اردوگاه دويد ، شبيب از پى آن در آمد و حكميت خاص خداست مىگفت . مردم به جان همديگر افتادند و يك ديگر را ضربت مىزدند ، اما سالارشان كه حبيب بن عبد الرحمن حكمى بود برخاست و بانگ زد : « اى مردم اين خدعه است روى زمين بيفتيد تا كار بر شما روشن شود . » گويد : چنان كردند و شبيب در اردوگاهشان بماند و چون ديد كه آنها آرام شدند ، او نيز روى زمين افتاد ضربت گرزى خورده بود كه بسستى افتاده بود و چون مردم آرام شدند و به خيمه هاى خويش رفتند ، در انبوه كسان برون شد و سوى تپه رفت و حيان را آنجا بديد و گفت : « اى حيان از اين آب بر سر من بريز » و چون سر خويش را پيش برد كه آب بر آن بريزد حيان به صدد آمد كه گردن او را بزند و با خويش گفت : « حرمت و ذكر خيرى بهتر از كشتن اين كسان نمىيابم و به نزد حجاج موجب امان من مىشود » اما از اين قصد بلرزيد و چون در گشودن قمقمه تأخير كرد شبيب گفت : « چرا در گشودن آن تأخير مىكنى ؟ » و كارد از پاپوش خويش بر گرفت و قمقمه را دريد و به حيان داد كه آب بر او ريخت . گويد : حيان مىگفت : « به خدا ترس و لرزه مرا مانع از آن شد كه نيت خويش را به كار بندم و گردن او را بزنم »