محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3619
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و گفت : « وقتى متولد شد ديدم كه تيرى آتشين از من در آمد و دانستم كه جز آب آن را خاموش نمىكند » فروة بن لقيط ازدى عامرى گويد : پدر شبيب جزو سپاه سليمان بن ربيعه بود كه وليد بن عقبه به دستور عثمان او را با يارانش به كمك مردم شام فرستاده بود بر ضد روميان ، و چون مسلمانان باز آمدند ، اسيران را براى فروش بياوردند ، يزيد - بن نعيم پدر شبيب كنيزكى ديد سرخروى كه نه سفيد بود و نه كبود ، بلند قد و زيباروى و چشمگير كه او را بخريد و همراه آورد و اين به سال بيست و پنجم بود در آغاز سال . گويد : و چون او را به كوفه آورد گفت : « مسلمان شو » كه نپذيرفت ، پس او را بزد كه عصيانش بيفزود و چون چنين ديد بگفت تا او را درست كردند آنگاه وى را پيش خواند كه بياوردندش و چون بر وى در آمد از او بار گرفت و شبيب را بزاد و اين به سال بيست و پنجم بود به ماه ذى حجه به روز قربان كه روز شنبه بود . گويد : زن ، صاحب خويش را به شدت دوست داشت و با او سخن مىكرد به دو گفت : « اگر بخواهى اسلام را كه خواستى مىپذيرم . » گفت : « مىخواهم » گويد : پس زن اسلام آورد و وقتى شبيب را بزاد مسلمان بود ، مىگفت : « به خواب ديدم كه از پيشم شهابى درآمد و نور پاشيد و برفت تا به آسمان رسيد و به همه آفاق رسيد ، در اين حال بود كه در آب روان فراوان افتاد و خاموش شد . من او را در اين روز زادم كه خون مىريزند ، خواب خويش را چنين تعبير كردم كه اين پسر من خون بسيار مىريزد و كارش بالا مىگيرد و به سرعت بزرگ مىشود . » گويد : و چنان بود كه پدر شبيب او را با مادرش به صحرا مىبرد ، به سرزمين قومش بر سر آبى به نام لصف . موسى بن ابى سويد رازى گويد : سپاه مردم شام كه آمده بودند با خويشتن سنگ آورده بودند و مىگفتند : « در مقابل شبيب فرار نخواهيم كرد تا اين سنگ