محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3612

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : شبيب خبر يافت كه حبيب بن عبد الرحمن در انبار فرود آمده و با ياران خويش بيامد و چون نزديك اردوگاه آنها رسيد فرود آمد و با ياران خويش نماز مغرب بكرد . ابو يزيد سكسكى گويد : به خدا آن شب كه شبيب بيامد و به ما شبيخون زد من جزو مردم شام بودم وقتى شب در آمد حبيب بن عبد الرحمن ما را فراهم آورد و ما را چهار گروه كرد و گفت كه مىبايد هر يك از چهار گروه سمت خويش را محفوظ دارد و اگر گروهى به جنگ پرداخت ، گروه ديگر به كمك آن نيايد . كه شنيده‌ام اين خوارج نزديك ما هستند ، چنان دانيد كه به شما شبيخون مىزنند و با شما جنگ مىكنند . گويد : همچنان بر آرايش خويش بوديم تا شبيب بيامد و شبيخون زد و بر يكى از چهار گروه ما حمله برد كه سالارشان عثمان بن سعيد عذرى بود و مدتى دراز با آنها نبرد كرد . اما هيچكس از آنها از جاى نرفت ، آنگاه رهاشان كرد و سوى گروه ديگر رفت كه سالارشان سعد بن بجل عامرى بود . با آنها نيز نبرد كرد و هيچيك از آن گروه از جاى نرفت ، آنها را نيز رها كرد و سوى گروه ديگر رفت كه سالارشان نعمان بن سعد حميرى بود و به آنها دست نتوانست يافت . آنگاه سوى گروه ديگر رفت كه سالارشان ابن اقيصر خثعمى بود و مدتى دراز با آنها نبرد كرد اما كارى نساخت ، آنگاه به دور ما گشت كه به ما حمله مىبرد تا سه چهارم از شب گذشت و چندان سختى كرد كه گفتيم از ما جدا نمىشود ، آنگاه مدتى دراز پياده با ما نبرد كرد ، به خدا از ما و آنها دستها افتاد و چشمها دريد و كشته در ميانه بسيار شد . ما نزديك سى كس از آنها كشتيم ، آنها نيز نزديك يكصد كس از ما كشتند ، به خدا اگر چنان كه مىديديمشان از يكصد كس بيشتر بودند ما را نابود كرده بودند ، به خدا به همين ترتيب بودند و از ما جدايى نگرفتند كه از دست آنها خسته شديم ، آنها نيز از دست ما خسته شدند ، ما از آنها نفرت كرده بوديم ، آنها نيز از ما نفرت