محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3308

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وارد خانه ها كرديم . آنگاه شبث بن ربعى بانگشان زد كه اى بد محافظان ! براى حق چه بد سوارانيد ، از بندگانتان مىگريزيد ! گويد : پس جماعتى از آنها سوى وى آمدند كه به ما حمله آورد كه پراكنده شديم و هزيمت شديم ، نعيم بن هبيره ثبات ورزيد و كشته شد ، سعد با وى پياده شد و اسير شد ، من و خليد وابستهء حسان بن يخدج ذهلى نيز اسير شديم ، حسان مردى نكو منظر و تنومند بود ، شبث به دو گفت : « اى پسر زن ختنه نكرده ! از ماهى فروشى در بازار دست برداشتى ، پاداش كسى كه ترا آزاد كرد اين بود كه با شمشيرت به دو حمله برى و گردنش را بزنى ، گردنش را بزنيد » گويد : پس او را كشتند . گويد : آنگاه سعر بن حنفى را بديد و او را بشناخت و گفت : « برادر حنفى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « واى تو ، از پيروى اين سبائيان چه مىخواستى ؟ خدا راى ترا زشت بدارد ، اين را ول كنيد » گويد : با خويشتن گفتم : « آزاد شده را كشت و عرب را رها كرد ، به خدا اگر بداند من نيز آزاد شده هستم مرا مىكشد » و چون مرا از پيش وى گذرانيدند گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « از بنى تيم الله » گفت : « عربى يا آزاد شده ؟ » گفتم : « عربم ، از خاندان زياد بن خصفه . » گفت : « به به از معتبر معروف سخن آوردى ، پيش كسان خود برو » گويد : برفتم تا پيش عجمان رسيدم كه به نبرد با قوم دلبسته بودم ، آنگاه سوى مختار رفتم و با خويشتن گفتم : « پيش يارانم مىروم و به جان با آنها كمك مىكنم كه خدا زندگى پس از آنها را زشت بدارد . »