محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3589

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و السلام . » گويد : قوم شتابان بيامدند ، عتاب بن ورقا نيز همان شب كه حجاج گفته بود مىرسد ، در رسيد و حجاج بگفت كه با كسان حركت كرد و در حمام اعين اردو زد . گويد : شبيب بيامد تا به كلواذا رسيد و آنجا از دجله عبور كرد و بيامد تا در شهر بردسير پايين جاى گرفت كه پل دجله ميان وى و مطرف بن مغيره فاصله بود . و چون شبيب به شهر بردسير فرود آمد مطرف پل را بريد و كس پيش شبيب فرستاد كه كسانى از سران اصحاب خويش را پيش من فرست كه با آنها قرآن را مطالعه كنم و در موضوع دعوت تو بنگرم . گويد : شبيب كسانى از سران اصحاب خويش و از جمله قعنب و سويد و محلل را سوى مطرف فرستاد و چون خواستند وارد كشتى شوند ، شبيب كس فرستاد كه وارد كشتى نشويد تا فرستادهء من از پيش مطرف باز گردد و چون فرستاده بيامد شبيب كس پيش مطرف فرستاد كه به شمار ياران من از ياران خويش پيش من فرست كه به نزد من گروگان باشند تا ياران مرا پس بفرستى . مطرف بفرستاده او گفت : « تو كه مرا بر ياران خويش امين ندانى ، پس من چگونه ياران خويش را پيش تو فرستم و ترا بر آنها امين بدانم . » گويند : فرستاده پيش شبيب بازگشت و پيام را با وى بگفت . شبيب به دو پيام داد : « مىدانى كه ما در كار دين خويش خيانت روا نمىداريم ، اما شما خيانت مىكنيد و آن را روا مىداريد . » گويد : پس مطرف ، ربيع بن يزيد اسدى و سليمان بن حذيفهء مزنى و يزيد بن ابى زياد آزاد شده و سالار كشيك بانان خويش را سوى او فرستاد كه چون پيش شبيب رسيدند ياران خويش را روانه كرد كه پيش مطرف رفتند و چهار روز بماندند كه پيغامها در ميانه بود اما بر چيزى اتفاق نكردند و چون شبيب بدانست كه مطرف