محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3585

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تابستان بود و گرماى سخت ، گرما بر او و يارانش سخت شد و سوى ولايت بهراذان رفت و سه ماه تابستان را آنجا به سر كرد و بسيار كس از آنها كه دنيا مىخواستند سوى وى آمدند و به دو پيوستند ، و نيز بسيارى از آنها كه حجاج به سبب مال يا مظلمه اى در طلبشان بود . از جمله يكى از مردم قبيله بود به نام حر پسر عبد الله بن عوف كه دو تن از دهقانان نهر درقيط با وى بد كرده بودند و سخت گرفته بودند كه بدانها حمله برد و خونشان را بريخت و به شبيب پيوست و در بهراذان با وى بود و در همه جنگهاى وى تا وقتى كه كشته شد حضور داشت . گويند : وقتى حجاج همه كسانى را كه به فرار از تعهدى يا مظلمه اى پيش شبيب رفته بودند امان داد و اين از پس جنگ شوره زار بود . حر نيز جزو كسان ديگر سوى وى رفت . كسان آن دو دهقان به دادخواهى از او پيش حجاج آمدند ، وقتى او را پيش حجاج مىآوردند وصيت كرد كه از جان خويش نوميد بود ، حجاج به دو گفت : « اى دشمن خداى دو كس از خراجگزاران را كشتى ؟ » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، بدتر از اين نيز بود . » گفت : « چه بود ؟ » گفت : « برون شدن از اطاعت و بريدن از جماعت ، اما تو همه كسانى را كه سوى تو آمدند امان دادى و اينك امان نامهء تو و مكتوبى كه براى من نوشته اى . » حجاج گفت : « نزديك خطر بودى . بله چنين كرده‌ام . » و آزادش كرد . گويند : وقتى گرما برفت شبيب با حدود هشتصد كس از بهراذان حركت كرد و سوى مداين رفت كه مطرف بن مغيرة بن شعبه عامل آنجا بود و چون به پلهاى حذيفة بن يمان رسيد ماذرواسب بزرگ بابل مهروذ به حجاج نوشت : « اما بعد ، امير را كه خدايش قرين صلاح بدارد خبر مىدهم كه شبيب بيامده و به نزد پلهاى حذيفه جاى گرفته و ندانم آهنگ كجا دارد . » گويند : « و چون حجاج نامهء وى را بخواند ميان مردم به سخن ايستاد و حمد