محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3586
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خداى گفت و ثناى او كرد و سپس گفت : « اى مردم به خدا يا براى دفاع از ولايت و غنيمت خويش نبرد كنيد يا به طلب كسانى مىفرستم كه در سختى و خشم مطيعتر و شنواتر از شما باشند و با دشمنان نبرد كنند و غنيمتتان را بخورند . » گويد : كسان از هر سو به پا خاستند و گفتند : « ما با آنها نبرد مىكنيم و امير را خشنود مىكنيم ، امير ما را سوى آنها فرستد كه مايهء خرسندى وى خواهيم شد . » گويند : زهرة بن حويه نيز كه پيرى فرتوت بود و تاب ايستادن نداشت مگر آنكه دستش را بگيرند به پا خاست و گفت : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، تو مردم را پاره پاره سوى آنها مىفرستى ، يكباره همهء مردم را روانه كن و يكى ثابت قدم و دلير و جنگ آزموده را بفرست كه فرار را زشت داند و ثبات را مايهء فخر و بزرگى . » حجاج گفت : « تو چنانى ، حركت كن . » گفت : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، براى سالارى كسان يكى بايد كه نيزه و زره بردارد و شمشير بجنباند و بر پشت اسب نشيند و من تاب چيزى از اين كارها را ندارم كه ديدهام ضعيف است و فرسودهام ، مرا با كسان همراه سالار قوم بفرست كه بر مركب توانم نشست و با امير در اردوگاه باشم و راى خويش را با وى بگويم . » حجاج گفت : « خدايت از جانب اسلام و مسلمانان نخستين ، پاداش نيك دهاد و نيز از جانب اسلام به دوران اخير پاداش نيك دهاد كه نيك خواهى كردى و راستى آوردى ، من همه مردم را روانه مىكنم ، اى مردم حركت كنيد . » گويد : پس مردم برفتند و حركت آغاز كردند و نمىدانستند سالارشان كيست . گويند : حجاج به عبد الملك بن مروان نوشت :