محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3572
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تا خدا كسانى را كه راست گفتند معلوم كند و دروغگويان را نيز معلوم كند . گويد : و همچنان ضربت زد تا كشته شد . گويد : شنيدم كه يارانم مىگفتند شبيب بود كه او را كشته بود . پس از آن ما فرود آمديم و هر چه را كه در اردوگاه بود بگرفتيم و آنها كه با شبيب بيعت كرده بودند فرارى شدند و هيچكس از آنها به جاى نماند . دربارهء كار محمد بن موسى روايتى جز آنچه آوردم گفتهاند از جمله اين كه عبد الملك بن مروان محمد بن موسى را ولايت سيستان داده بود و حجاج به دو نوشت : « تو عامل هر ولايتى كه از آنجا عبور مىكنى ، اينك شبيب در راه تو است » و محمد راه سوى وى بگردانيد . شبيب كس پيش او فرستاد كه فريبت دادهاند و حجاج ترا سپر بلاى خويش كرده ، تو همسايه اى و حقى دارى به طرف كارى كه دستورت دادهاند برو و من تعهد مىكنم كه آزارت نكنم . گويد : اما محمد به نبرد وى اصرار داشت . شبيب با وى مقابل شد و باز كس فرستاد اما او به نبرد اصرار داشت و هماورد خواست كه بطين و سپس قعنب آنگاه سويد به هماوردى وى رفتند اما هماوردى جز شبيب نخواست . به شبيب گفتند : « ترا مىخواهد و به ما بى اعتناست » گفت : « چه مىانديشيد ، اشراف چنينند » گويد : آنگاه شبيب به هماوردى وى آمد ، گفت : « ترا به خدا خودت را به كشتن مده كه حق همسايگى دارى » گويد : اما محمد به نبرد وى اصرار داشت و شبيب به دو حمله برد و با عصاى آهنينى كه دوازده رطل شامى بود به دو زد و خودش را با سرش در هم شكست كه بيفتاد ، آنگاه وى را كفن كرد و به گور كرد و آنچه را از اردوى وى به غنيمت گرفته بودند بخريد و پيش كسانش فرستاد و از ياران خويش عذر خواست و گفت : « وى در كوفه همسايهء من بود و حق دارم آنچه را به غنيمت گرفتهام به بيدينان هبه كنم . »