محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3566

تاريخ الطبرى ( فارسي )

چگونه خواهد بود و چه نظر خواهد داشت » اما محمد بن موسى همچنان بماند تا حادثهء شبيب رخ داد ، حجاج به وى گفت : « به مقابلهء شبيب و اين خارجيان مىروى و با آنها نبرد مىكنى سپس سوى عمل خويش مىروى . » گويد : حجاج جزو اين سالاران عبد الاعلى پسر عبد الله بن عامر قرشى و زياد ابن عمرو عتكى را نيز فرستاد . گويد : وقتى شبيب از كوفه برون شد و سوى مردمه رفت ، يكى از مردم حضرموت به نام ناجيه پسر مرثد آنجا بود كه عهده دار باج عبور بود ، وى به حمام رفت ، شبيب وارد حمام شد و او را برون كشيد و گردنش را بزد ، آنگاه شبيب به مقابلهء نضر بن قعقاع رفت ، وى با حجاج از بصره در آمده بود و چون حجاج منزلها را با شتاب مىسپرد وى را پشت سر نهاد . و چون شبيب او را با يارانش بديد بشناخت و گفت : « اى نضر پسر قعقاع ، حكميت خاص خداست » گويد : شبيب مىخواست اين سخن را به نضر تلقين كند ، اما نضر ندانست و گفت : « انا لله و انا اليه راجعون » گويد : ياران شبيب گفتند : « اى امير مؤمنان گويى مىخواهى گفتار خويش را به او تلقين كنى . » و به نضر حمله بردند و او را بكشتند . گويد : سالاران در ناحيهء سفلاى فرات فراهم آمدند اما شبيب سمتى را كه جمع اين فرماندهان آنجا بودند رها كرد و راه قادسيه گرفت . حجاج زحر بن قيس را با سپاهى نخبه ، يك هزار و هشتصد سوار ، فرستاد و به دو گفت : « شبيب را تعقيب كن و هر جا به او رسيدى با وى نبرد كن ، مگر اينكه در كار رفتن باشد كه اگر سوى تو باز نگشت يا فرود نيامد و مقابل تو توقف نكرد وى را رها كن ، اما اگر بماند از آنجا دور مشو تا با وى نبرد كنى » گويد : زحر برفت تا به سليحين رسيد . شبيب از آمدن وى خبر يافت و سوى وى آمد كه تلاقى كردند ، زحر عبد الله بن كنار نهدى را كه مردى دلير بود بر پهلوى