محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3567

تاريخ الطبرى ( فارسي )

راست خويش نهاد ، عدى بن عدى كندى شيبانى را بر پهلوى چپ خويش نهاد . شبيب نيز همه سواران خود را يك گروه كرد و صف را بشكافت و آن را به هم ريخت و به نزد زحر رسيد و او پياده شد و نبرد كرد تا از پاى در آمد و يارانش هزيمت شدند كه پنداشتند زحر را كشته‌اند ، اما به هنگام سحر كه سرما در او اثر كرد برخاست و به راه افتاد و وارد دهكده اى شد و باقى شب را آنجا به سر برد كه وى را از آنجا سوى كوفه بردند ، ده و چند زخم نيزه و شمشير به سر و صورت داشت ، چند روز آنجا ببود . آنگاه پيش حجاج رفت كه بر چهره و روى زخمهاى وى پنبه بود . حجاج او را با خويشتن بر تخت نشانيد و به كسانى كه اطراف وى بودند گفت : « هر كه مىخواهد يكى از اهل بهشت را بنگرد كه ميان كسان راه مىرود اما شهيد است به اين نگاه كند . » گويد : ياران شبيب كه پنداشتند زحر بن قيس را كشته‌اند ، به دو گفتند : « يك سپاهشان را هزيمت كرديم و يكى از اميران بزرگشان را كشتيم ، اكنون آسوده خاطر برويم . » شبيب گفت : « كشتن اين مرد و هزيمت كردن اين سپاه ، اميران و سپاههايى را كه از پى شما فرستاده‌اند به ترس انداخته بياييد سوى آنها رويم كه به خدا اگر آنها را كشتيم ان شاء الله مانعى در راه وصول به حجاج و گرفتن كوفه نيست . » گفتند : « ما مطيع و تابع راى تو هستيم و در اختيار توايم » گويد : پس آنها را با شتاب ببرد تا به نجران رسيد ، نجران كوفه كه در ناحيهء عين التمر بود ، آنگاه در باره جمع قوم خبر جست گفتند كه در رود بار ناحيهء سفلاى فرات در بهفتاد پايين بيست و چهار فرسخى كوفه فراهم آمده‌اند . گويد : حجاج از حركت شبيب به جانب آنها خبر يافت و عبد الرحمن بن - غرق وابستهء ابن عقيل را كه مورد حرمت وى بود روانه كرد و گفت : « پيش اين جماعت ، يعنى جماعت اميران برو و خبرشان بده كه از دين گشتگان سوى آنها مىروند