محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3558
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رفت . آنجا آرايششان مىداد و ترغيبشان مىكرد كه گفتند شبيب رسيد . سويد پياده شد و همه يارانش با وى پياده شدند ، پرچم خويش را پيش فرستاد و تا انتهاى زراره رفت كه به دو گفتند شبيب از حضور تو خبر يافت و برفت و گدارى يافت و از فرات گذشت و از سمت ديگرى جز اينكه در آن جاى دارى آهنگ كوفه دارد . سپس به او گفتند : « مگر آنها را نمىبينى ؟ » گويد : سويد به ياران خويش بانگ زد كه در تعقيب خوارج سوار شدند ، شبيب به دار الرزق رسيد ، و آنجا فرود آمد ، به دو گفتند : « مردم كوفه همگى در شوره زار اردو زدهاند » و چون كسان از حضور شبيب خبر يافتند به همديگر بانگ زدند و درهم شدند و مىخواستند وارد كوفه شوند كه گفتندشان سويد بن عبد الرحمن از پى دشمن است و به آنها رسيده و همراه سواران با آنها نبرد مىكند . عمر بن بشير گويد : وقتى شبيب به دير فرود آمد بگفت تا گوسفندى را براى وى آماده كنند ، دهقان بالا رفت و آنگاه پايين آمد كه رنگش ديگر شده بود ، به دو گفت : « چه شده ؟ » گفت : « به خدا جمعى انبوه سوى تو مىآيد . » گفت : « بريان آماده شد ؟ » گفت : « نه » گفت : « بگذار بپزد » گويد : « پس از آن دهقان بار ديگر بالا رفت و گفت : « به خدا قصر را در ميان گرفتهاند » گفت : « بريان را بيار » و بى اعتنا به آنها خوردن آغاز كرد و چون فراغت يافت وضو كرد و با ياران خويش نماز نيمروز كرد ، آنگاه زره پوشيد و دو شمشير بياويخت و گرزى آهنين بر گرفت . آنگاه گفت : « استرى را براى من زين كنيد » گويد : برادرش مصاد گفت : « در چنين روزى استر زين مىكنى ؟ »