محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3559

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « بله ، استر را زين كنيد » پس از آن بر استر نشست و گفت : « اى فلان تو بر پهلوى راست باش و تو اى فلان بر پهلوى چپ باش » به مصاد نيز گفت : « تو بر قلب باش » و دهقان را بگفت تا در را به روى آنها گشود . گويد : به طرف آنها رفت و « حكميت خاص خدا است » مىگفت سعيد و يارانش عقب رفتند چندان كه نزديك به يك ميل فاصله گرفتند . گويد : سعيد مىگفت : « اى مردم همدان ، من پسر ذى مرانم سوى من آييد ، سوى من آييد ، » و گروهى را همراه پسر خود روانه كرد ، دريافته بود كه نبرد به ضرر اوست . شبيب به مصاد نگريست و گفت : « خدايم عزادار تو كند اگر پسرش را عزادارش نكنم » گويد : آنگاه وى را با گرز بكوفت كه بىجان بيفتاد و يارانش هزيمت شدند و آن روز از آنها بيشتر از يك كس كشته نشد . گويد : ياران سعيد بن مجالد به فرار برفتند تا پيش جزل رسيدند . جزل بانگشان زد كه اى مردم سوى من آييد ، سوى من آييد . عياض بن ابى لينه گفت : « اى مردم ، اگر سالار نو آمدهء شما به هلاكت رسيد اينك امير مبارك فال شماست سوى وى آييد و همراه وى جنگ كنيد » ، و كسانى سوى وى آمدند و كسانى به هزيمت سر خويش گرفتند » گويد : جزل نبردى سخت كرد ، چندان كه از پاى بيفتاد و خالد بن نهيك و عياض بن ابى لينه در مقابل وى نبرد كردند تا او را كه به سختى زخمدار بود نجات دادند . گويد : و كسان به هزيمت بيامدند تا وارد كوفه شدند ، جزل را ببردند و وارد مداين كردند و به حجاج بن يوسف نامه نوشت . ثابت آزاد شدهء زهير گويد : نامه چنين بود : « اما بعد ، امير را كه خدايش قرين صلاح بدارد خبر مىدهم كه