محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3527

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عبد الرحمن بن مخنف گفت : « اگر صلاح مىدانى به دور خويش خندق بزنى بزن » اما ياران عبد الرحمن نپذيرفتند و گفتند : « خندق ما شمشيرهايمان است . » گويد : و چنان شد كه شبانگاه خوارج سوى مهلب رفتند كه به دو شبيخون زنند و چون ديدند كه احتياط خويش بداشته سوى عبد الرحمن بن مخنف رفتند و ديدند كه خندق نزده و با وى به نبرد پرداختند كه يارانش از اطراف وى فرارى شدند ، عبد الرحمن پياده شد و همراه كسانى از ياران خويش بجنگيد كه كشته شد و آنها نيز اطراف وى كشته شدند و شاعرشان در اين باره شعرى گفت به اين مضمون : « اين اردوگاه مزين به كشتگان « از آن كيست ؟ « كه همه مرده‌اند يا مقتول « مىبينيشان كه بادها « ريگها را بر آنها مىريزد « از پس آنكه دامن كشان « مىرفته‌اند . » اما مردم كوفه مىگويند : نامهء حجاج پيش مهلب و عبد الرحمن آمد كه وقتى اين نامهء من پيش شما رسيد به خوارج حمله كنيد و آنها به روز چهارشنبه ده روز مانده از رمضان سال هفتاد و پنجم به خوارج حمله بردند و جنگى سخت كردند كه پيش از آن نبردى چنان سخت ميانشان رخ نداده بود و اين از پس نيمروز بود . خوارج با همه نيروى خويش به مهلب بن ابى صفره پرداختند و او را سوى اردوگاهش پس راندند و او تنى چند از صلحاى قوم را پيش عبد الرحمن فرستاد كه به دو گفتند : « مهلب مىگويد : دشمن ما يكى است و مىبينى كه مسلمانان چه مىكشند خدايت رحمت كناد برادران خويش را كمك كن » و عبد الرحمن سوار از پى سوار