محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3522
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اين يكى از قاتلان عثمان است » حجاج گفت : « اى دشمن خدا چرا سوى امير مؤمنان عوض نفرستادى ؟ » آنگاه بگفت تا گردنش را بزدند . سپس بانگزنى را بگفت تا بانگ زد بدانيد كه عمير بن ضابى كه بانگ را شنيده بود از پس سه روز بيامد و بگفتم تا او را بكشتند بدانيد كه هر كس از سپاه مهلب ، امشب در شهر به سر برد حرمت خداى از او برداشته شود . گويد : پس كسان بر پل ازدحام كردند و سر دستگان پيش مهلب رفتند كه به رامهرمز بود و دربارهء وصول كسان نامه از او گرفتند . مهلب گفت : « اكنون مرد نرى به عراق آمده ، اكنون با دشمن جنگ مىكنيد » راوى گويد : در آن شب چهار هزار كس از مردم مذحج از پل گذشتند و مهلب گفت : « مرد نرى به عراق آمده » ابو الحسن گويد : وقتى نامهء عبد الملك براى كسان خوانده ميشد خواننده گفت : « اما بعد ، سلام بر شما كه من حمد خدا مىكنم » حجاج گفت : « نگهدار ، اى بندگان عصا ! امير مؤمنان به شما سلام مىگويد و كسى از شما جواب سلام نمىگويد ! اين نهيه اين جور ادبتان كرده ، به خدا شما را جور ديگر ادب مىكنم نامه را از سر آغاز كن » گويد : و چون به گفتهء وى رسيد كه اما بعد سلام بر شما ، هيچكس نماند كه نگفت : سلام بر امير مؤمنان با رحمت و بركات خداى . عمر بن سعيد گويد : وقتى حجاج به كوفه آمد با كسان سخن كرد و گفت : « اردوى مهلب را آشفتهايد . به روز سوم كسى از سپاه وى اينجا نباشد » و چون روز سوم گذشت يكى پيش وى آمد كه خون آلود بود . گفت : « كى چنينت كرد ؟ » گفت : « عمير بن ضابى برجمى كه گفتمش سوى اردوگاه خويش رود اما مرا