محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3523
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زد » و دربارهء او دروغ گفت . حجاج كس از پى عمير بن ضابى فرستاد او را بياوردند كه پيرى فرتوت بود به دو گفت : « چرا از اردوگاه خويش بازماندى ؟ » گفت : « من پيرى فرتوتم و نيروى تكان خوردن ندارم ، پسرم را به عوض خودم فرستادهام كه از من دليرتر است و از من جوانتر ، درباره آنچه با تو مىگويم پرسش كن ، اگر راست گفتهام كه خوب و گرنه عقوبتم كن . » گويد : عنبسة بن سعيد گفت : « اين همانست كه به نزد كشتهء عثمان رفت و به چهرهء وى سيلى زد و بر او جست و دو دنده اش را شكست . » و حجاج بگفت تا گردنش را بزدند . عمرو بن سعيد گويد : به خدا ميان كوفه و حيره به راه مىرفتم كه شنيدم رجز مضرى خوانده مىشد ، سوى آنها رفتم و گفتم : « چه خبر ؟ » گفتند : « يكى به نزد ما آمده از بدترين طوايف عرب از اين طايفه ثمود ، لنگ رفتار ، پيچيده پاى ، كوچك ديده كه عمير بن ضابى سالار قوم را پيش آورد و گردنش را زد . » گويد : وقتى حجاج عمير بن ضابى را بكشت ابراهيم بن عامر يكى از مردم بنى غاضره بنى اسد عبد الله بن زبير را در بازار بديد و خبر از او پرسيد ابن زبير شعرى خواند به اين مضمون : « وقتى ابراهيم را ديدم به دو گفتم « چنان مىبينم كه كار « پيچيده شده و دشوار « آماده شو و بشتاب و به سپاه ملحق شو « كه جز سپاه از مهلكه مفر نيست « برگزين : يا پيش ابن ضابى ، عمير ، برو